X
تبلیغات
من همین هستم که میخوام باشم

من همین هستم که میخوام باشم

چهار تا!

سلام بعد کلیییییییییییییی وقت.

اولیش:

به معنای واحد کلمه داغونم...

هنوز تو شک مهرادم ... و همچنان نگران ساران.

هنوز شماره تماس مهراد تو پیام های وبلاگم هست.

بعد عید اومدم بچرخم بین بچه ها (آخه پسووردم رو گم کرده بودم،خودم نمیتونستم بیام) اول

از همه رفتم وبلاگ مهراد و امیر علی. خواستم واسه داش امیر پیام بذارم ، دیدم

پست های مهراد در همه،هیچی نفهمیدم . همینجوری بی هوا اومدم پایین...

وای نه ، هنوزم بهش فکر میکنم سرم سنگین میشه،روحش شاد و قرین رخمت باشه ...

دومیش :

الان رفتم پیج داداش گلم امیر علی،با خوندن آخرین پست لبخند اومد رو لبم.خدا رو شکر یکی

دیگه از همدرد هام هم خود واقعیشون رو دیدن.

امیر جون بهت تبریک میگم و خوشحالم که عملت موفقیت آمیز بوده . آبجی فاطمه به شما

هم تبریک میگم که صبرتون نتیجه داد.

سومیش:

من دیگه با نفس نیستم . پارتنرم رو عوض کردم و اصلا مهم نیست که دیگران چقدر دوست

دارن بهم بد و بیراه بگن . (اینقدر این مدت از غریب و خودی شنیدم که پوستم کلفت شده ) .

فقط واسم مهم اینه که اونو از خودم نجاتش دادم . آره اونو به زندگی عادیش برگردوندم .

چهارمیش : از شهریور به بعد دیگه هیچ کاری واسه مجوزم نکردم . همین قدر میتون بگم که

تا چه حد ساده بودم که فکر میکردم مامانم رضایت میده ...

تا بعد یا حق...


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط amirali  | 

لذت شیرینیه مجوز مبدل پوشی ، همراه با رضایت مادر

سلام

یک : یه هفته است خوراکم شده آلبوم جدید گوگوش . روانیم 

میکنه آهنگاش .

دو : مخاطب خاص ، مرسی که با بودنت به زندگیم برکت آوردی .

سه : شرح مجوز گرفتنم رو بگم واستون ، دیروز رفتم پیش دکتر 

اورنگی ، گفتم از پزشک قانونی گواهی خواستن ، گفت تو که 

رواندرمانیت تموم نشده ! گفتم خب نمیدونم چجوریه دیگه ( همون 

طور که گفتم خانم دالکی ازم خواست نگم که ارجاعم داده به یه

 دکتر دیگه)

خلاصه با کلی سوال پیچ کردن گواهی رو نوشت ، گفتم کپیش رو 

هم میخوام ، گفت من مهر میزنم ، خودش که نامه رو باز کرد برو از 

روش کپی بگیر.

گفتم دکتر ... گفت خیالت راحت ، مینویسم که تی اس هستی .

خلاصه از مطب داشتم میومدم (جای اینکه بگم انشالا از شرم 

راحت بشید) گفتم انشاالله دیگه از شرتون راحت بشم :))

بابت حرفم از خجالت قرمز شدم ، کلی با دکتر اورنگی خندیدیم . 

خداییش خیلی پایه است ، خیلی خوبه .

اومدم از مطب بیرون ، شانسی زنگ زدم مطب دالکی ، منشیش 

گفتش دکتر هست .

رفتم مطب دالکی ( 18تومن زورکی ازم ویزیت گرفت )

نامه رو بهش دادم ، بازش کرد ، گفتم کپی از روش میخوام ، خودتون 

گفتید جای مجوز . 

خوندش و گفت تو این نامه بیماریتو انگلیسی نوشته ، متوجه نمیشن ، 

خودم بهت نامه میدم .

خلاصه نامه نوشت که بنده به بیماری اعصاب از نوع اختلال هویت 

جنسیدچارم و پرونده تغییر جنسیتم تو پزشک قانونی تحت بررسیه.

 و این گواهی واسه پلیس امنیت اخلاقیه ( حالا عکس هر دو تا نامه 

رو آپلود میکنم و تو پست بعدی میذارم ) . 

و اینگونه شد که به امید خدا ما مجوز مبدل پوشی گرفتیم .

دیگه عکس العمل مامانم رو میذارم تو ادامه مطلب که پست 

طولانی نشه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط amirali  | 

:|

خدا من زیادی نیستم رو زمینت ؟ زیادیم ببرم ، زیادی نیستم خب 

تکلیفمو روشن کن ...

مامانم از یه طرف میگه برو کارای مجوزتو انجام بده ، از یه طرف

حتی هزینه ویزیتامم رو هم نمیده . 

از یه طرف میگه تنها مشکل من درد کشیدنت واسه عمله ، از یه 

طرف امشب واسه کوتاه کردن موهام یه بَلوایی درست کرد تو خونه 

که بیا و ببین...

واقعا موندم کدوم حرفش رو باور کنم ...

خدایا تکلیف که روشن نمیکنی ، نمیبریمم که ، حداقل بهم صبر بده .

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1391ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط amirali  | 

شروع گروه درمانی

سلام به همه .

دو سه شب پیش داشتیم با داداش رضا صحبت میکردیم ، گفت 

رفته پزشک قانونی و یه خانم خوش اخلاق کاراشو اتجام داده ، 

منم خوشحال که دیگه دالکی نیست و شاید تو نبودش بتونم 

برنامه هام رو بندازم جلو تر ، چهارشنبه پاشدم رفتم پزشک قانونی .

تا وارد شدم منشیه گفت چرا اومدی ؟ گفتم میخوام باهاشون 

صحبت کنم . گفت بشین منتظر تا صدات کنم . 

صدام که کرد رفتم تو اتاق ، قیافه ام شد مث چک برگشتی ... 

دالکی تنها نشسته بود تو اتاق ...

تا نشستم ( حالا یعنی من میخواستم صحبت کنما ! ) گفت دوره

 6ماهه ات با خانم اورنگی تموم شده ؟

گفتم : نه شنیدم مجوزا یک ساله است ، منم نمیتونم تا تموم نشدن

 دانشگاهم مدارکم رو عوض کنم ، واسه همین ماهی یک بار میرم 

که یه کم طول بکشه...

گفت چند جلسه رفتی ؟ گفتم هشت تاش !

گفت دیگه نمیخواد بری !!!

یعنی چی ؟ چی میخواد بگه ؟ خدا یعنی میخواد بگه بیا واسه 

کمسیونت ؟

دیدم داره یه نامه مینویسه ، گفت سه ماه برو پیش دکتر نظیری ...

گفتم پس اون هشت جلسه ؟ گفت حالا فعلا این رو برو ...

بعدم یه گواهی از خانم اورنگی بگیر واسم بیار ، بهش هم نگو که 

جای دیگه ای معرفیت کردم !

گفتم دیروز با تیپ پسرونه بودم ، امنیت اخلاقی بهم گیر داده ، گفته 

اگه تی اس هستی باید نامه بیاری که تحت درمانی (الکی گفتما ، 

خودم مجوز میخواستم ) . گفت یه کپی از گواهی خانم اورنگی بگیر 

واسه امنیت اخلاقی . یعنی رسمأ مجوز داد متن گواهی رو بخونم 

( آخه محرمانه میذارن تو یه پاکت مهر و موم ) .

خلاصه عصر رفتم مطب نظیری ، منشیش در کمال رأفت فرمودند 

جلسه ای 48تومن !

( من به خاطر مخالفت خانواده ام خودم هزینه هام رو میدم ، پولی 

هم که ماهیانه دارم همش خرج بنزین و لباس و ناهار تو دانشگاه 

میشه ، واسه همین تفاوت ویزیت 14تومن با 48تومن واسم زیاده ! )

منشی ادامه داد : ما به خاطر اینکه هزینه تی اس ها پایین تر بیاد ، 

درمان گروهی واسشون میذاریم ، که هزینه اش میشه 30تومن .

و دقیقا 23شهریور بهم وقت داد ( سالگرد بابام ) . گفت نیای یک ماه 

عقب می افتی ، چون جلساتش ماهی یک باره .

حالا یکشنبه باید برم مطب اورنگی گواهی بگیرم ، دوشنبه ببرم 

پزشک قانونی و پنجشنبه هم برم اولین جلسه گروه درمانی .

فقط یه مشکل دارم ، نمیدونم تو گروه درمانی با تریپ پسرونه برم ، 

یا باز این مانتو و شال کوفتی رو تحمل کنم . 

راهنماییم کنید لطفا .

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1391ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط amirali  | 

به امید خدا فردا مینویسم

سلام به همه . امشب نفسم خونمونه . هیچی نمیتونم بنویسم ، 

چون همه حواسم پیششه . 

فردا شب میرسم خدمتتون و عرض میکنم ( پست میذارم ) که 

امروز رفتم پزشک قانونی و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط amirali  | 

زندگی نامه من

سلام .

الان داشتم پست داداش امیرعلی رو میخوندم و خاطرات 

مدرسه اش...

تمام خاطره هام زنده شد ...

نمیگم پسر پیغمبر بودما ، اصلا ...

اگه از روز اول رفتارمو کنترل میکردم ، هیچ تهمتی هم نمیشنیدم .

مقصر خودم بودم . از دوم دبستان ، تا اول دبیرستان من یه مدرسه 

میرفتم یعنی یا شیفت هاش متفاوت بود و یا یه خیابون فاصله 

داشت ، یه جورایی مدارس زنجیره ای بود. 

دوم راهنمایی اولین دوس دخترم رو پیدا کردم ، یه دختر چادری 

و مغرور و مومن که نمیدونم اون زمان چرا انتخابش کردم ؟... 

همیشه هم دوستاش قربون صدقه ام میرفتن و از اون ، پشت 

سرش بد میگفتن ...

سوم راهنمایی ، بچه های اول و دوم هر روز با گل و نامه جلوم 

سبز میشدن ، انگاری دنیا رو بهشون داده بودن ، یکی تو 

مدرسه خودشون بود که با بقیه فرق داشت ، پسر بود یا 

حداقل ظاهرش اینجوری نشون میداد . منم خب بدم نمیومد که 

هم بهم ابراز علاقه بشه و هم هر روز ناظم مدرسه گُل تو دستم 

ببینه ، حداقل اینجوری میفهمید که تنها تقصیر کار من نیستم . 

اما مطمئنم همون ناظم هم اگه چاره داشت منو وارسی بدنی 

میکرد تا مطمئن شه دخترم یا پسر .

وارد دبیرستان که شدم سومین دوس دخترم تو کلاس بغلی بود 

، زنگای تفریح تنها جرممون این بود که دست تو دست هم تو حیاط

 میچرخیدیم .

هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که تو بلندگو اسممو صدا کردن و مدیر 

مدرسه بهم گفت دخترا رو میبری تو کارگاه و تو زیر زمین که ...

هنوز نتونستم ببخشمش عوضی رو ... آخر همون سال تحصیلی 

هم گفت یا پرونده ات رو مثل آدم میگیری و میری ، یا با حکم اخراجی

 بیرونت میکنم چون تو داری دخترای مدرسه رو خراب میکنی .

بعدم که مدرسه ام عوض شد ، وارد یه اکیپ 3نفره شدم که خلاف 

کوچیکمون بالا رفتن از دیوار بود ، هر روز نوبتی میرفتیم تو دفتر ... 

یه روز تو کیف یکیمون پنجه بکس پیدا میشد ، یه روز چراغ قوه 

مینداختیم تو چشم معلم ، یه روز آدامس میچسبوندیم رو صندلی 

ناظم ، یه روز ترقه مینداختیم تو کلاسا ، یه روز قرص کپسول 

مینداختیم تو بخاری ، یه روز تو باغ پشتی مدرسه پیدامون میکردن...

تو این مدت هر بار هم به مامانم میگفتم من مثل پسرام ، من باید 

تغییر جنسیت بدم ، میگفت تو سالمی ، مشکل هورمونی نداری ... 

اونایی که عمل میکنن ظاهرشون دو جنسه هست ...

و من باور کردم که دخترم ... و نهایتا شیطنتای پسرونه ام بعد چند 

سال خوب میشه .

اما روز به روز بدتر شدم ...

وارد دانشگاه که شدم ، میدیدم دخترا هر روز با یه مدل آرایش 

میان دانشگاه . تو فامیل میدیدم دختر خاله هام با غمزه و عشوه 

راه میرن و حرف میزنن . یه مدت پیش خودم گفتم حالا که راه 

درمانی ندارم و باید دختر بمونم ، بذار ادای دخترای دور و برم رو 

در بیارم ... اما باز هم نشد .

افتخار خانواده ام این بود که مثل بقیه دخترا آرایش نمیکنم و موهامو 

درست نمیکنم ...

همون موقع ها هم که سعی میکردم ادای دختر بودن رو در بیارم 

نفس تو زندگیم بود ( از دوران مدرسه با همدیگه ایم ) . فکر میکرد 

هموسکشوال هستم و عذاب وجدان و اخساس گناه هر لحظه 

خفه ام میکرد .

از ده تا بیست سالگی هم پیش هر مشاوره میرفتم ، هیچکس نگفت 

مشکل هویت جنسی دارم ...

تا اینکه ترم سوم دانشگاه با داداش دوستم آشنا شدم ( تو مهمونی 

و بیرون رفتنای دسته جمعی ) ...

توی دومین برخورد بهم گفت تو چرا مث بقیه دخترا نیستی ؟ چرا 

دوست داری ادای پسرا رو در بیاری ؟ منم واسش همه چیز رو 

تعریف کردم ، اینکه لذت میبرم از اینکه بهم میگن پسر ، از اینکه تو جمع بقیه

 پسرام ، اینکه با دخترا راحت نیستم .

خلاصه خیلی گشت تا یه دکتر خوب واسم پیدا کنه ( حق شناس ) 

منم اون موقع هزینه ویزیت رو که میشد 30تومن نداشتم ، خودش 

بهم پول قرض داد ، حق شناس واسم تست نوشت .

تستا رو انجام دادم و قرار شد یک هفته بعد جوابشو بهم بده ، که 

میشد دقیقأ یک روز قبل از تولدم . از اونجایی که واسم توضیح داده 

بود با کمک این تستا میفهمم دخترم یا پسر ، کلی نذر و نیاز کردم که 

بگه پسرم .

 وقتی رفتم جواب رو بگیرم ، گفت ترنسکشوالم ، اما من متوجه 

منظورش نشدم . اونم گفت یعنی 85%روحیات و روانم پسره ...

همون روز رفتم بلوز نیمه مردونه خریدم واسه تولدم . همه با 

دیدنش بهم گفتن اگه پسر بودی بهت خیلی میومد و این بالاترین 

لذت و بهترین کادوی تولدم بود . 

خلاصه اینکه دقیقا از روزی که فهمیدم یک سال و دو ماه و ده روزه 

میگذره .

مامانم از وقتی موضوع رو فهمید ، همش میگفت جو گیر شدی ... 

امسال روز تولدم بهش گفتم مامان یک سال گذشته ، اگه جو بود 

تموم میشدا !!! و اون جوابی نداد .

تا امروز که بهش گفتم چرا منو جدی نمیگیری ؟ گفت : چون نمیخوام 

بچه ام بره زیر تیغ جراحی ...

فک کنم همه زندگیم رو گفتم ، شرمنده دیگه مختصر تر از این نمیشد 

واسم دعا کنید بتونم خودم بشم .

به امیدی روزی که همه ترنس ها از قفس تن نجات پیدا کنن . 

یا حق . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1391ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط amirali  | 

جلسه هفتم رواندرمانی

امروز رفته بودم مطب اورنگی...

دپرس شدم وقتی گفت جلسه هفتمه،خوشحال بودم که جلسه 

دهم و ایناست و همین ماه هاست که تموم شه...

یه کم از اینکه بعد عمل چجوری مقابله کنم و اینا صحبت کرد ( 

مثل همیشه) . نکته های امروز اینا بود .

1.گفت اگه تونستی مامانتو باز بیار باهاش صحبت بشه ، شاید 

دوباره راضی بشه.

2.در مورد ترسم از اینکه با تیپ پسرونه برم بیرون گفتم و قرار شد 

بهم نامه بدن،یا همون مجوز واسه مبدل پوشی.

3.قرار شد واسه هویتم بجنگم و به همه خودمو ثابت کنم.

4.بهش از ترسی که در مورد دالکی(دکتر پزشک قانونی،همون 

اصل کاریه)دارم گفتم و اون گفت جلسات آخر در موردش بحث میکنیم. 

خلاصه اینم از امروز ما...

آها اینم نگفتم که وقتی اومدم خونه،مامانم باز تأکید کرد که همه 

روانشناسا دیوونه هستن :|

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط amirali  | 

مستند " گاهی اتفاق می افتد "

سلام

یه مستند چند وقت پیش دیدم که عالی بود ، عالی...

امير... ريما... ترانه... می خواهد عمل کند. 

اين مستند از زندگی کسانی می گويد که هرچند اندک هستند 

اما هستند و اگاهانه يا نا اگاهانه ما ناديده شان می گيريم. 

این چند خط رو از وبلاگ آبجی شراره گذاشتم ، اگه دوست دارید 

کاملشو بخونید میذارمش تو ادامه مطلب ، اگه بگردید لینک کامل 

دانلود مستند رو پیدا میکنید ، اما حتما ببینیدش ، هم بهتون اعتماد 

به نفس میده ،هم حرفای جالبی توشه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1391ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط amirali  | 

عروسی

سلام به همه.

امروز امتحان داشتم (چون ترم تابستون گرفتم) ، ریاضی بود و من 

خوب شدم !!! اصلا عجیبه ها ، تو عمرم اینقدر مسئله ریاضی حل 

نکرده بودم ، مامانم باید به وجود پسر نهانش افتخار کنه .

همونجور هم که گفتم یونی تا خونه دوره یه کمی ، با ماشین که 

میرم یک ساعته تقریبا ، اما اسمش اینه که دانشگاه آزاد شیرازه!

تو راه که می اومدم ، داشتم واسه خودم مینالیدم که مامان اینا 

برنامه بیرون از شهر واسه فردا چیدند ، از یه طرف دوست دارم 

برم و روحیه ام عوض بشه و از یه طرف نمیتونم تحمل کنم که با 

شال و مانتو بزنم بیرون ، مخصوصا از وقتی طعم شیرین بلوز و 

شلوار پوشیدن تو خیابون رو چشیدم دیگه نمیتونم مانتو رو تحمل 

کنم . خلاصه تو فکر بودم که واسه فردا چی کار کنم و اینا ... 

اومدم خونه هم خسته بودم ، گفتم یه سر به وبلاگم بزنم ، یهو 

یه کامنت قدیمی رو دیدم که پاک یادم رفته بود ، گشتم یکی از 

بچه ها رو پیدا کردم که بهش سر بزنم و با یه خبر خیلی خوب 

مواجه شدم ، دو تا از دوستام که دوست داشتم با هم باشن ، 

عاشق همدیگه شدن و این واسم کلی انرژی زا بود .

" متین جوون تبریک میگم داداش ، نمیدونی چقدر خوشحال شدم 

وقتی فهمیدم انتخابت کیه . اومدم وبلاگت که بهت سر بزنم و بگم 

به نظرم هیچکس مثل عسل خانم نمیتونه داداشمو خوشبخت کنه 

که دیدم دیر رسیدم ، شماها خودتون دست به کار شدید.

مبارکا باشه آقا .ایشالا عروسیتون .

آها اینم بگم که یکشنبه جلسه هشتم رواندرمانیمه ، یادتون باشه 

که یادم بیارید 

فعلا یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط amirali  | 

منبع :هرمافرودیت-ترنسکشوالیسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط amirali  |